
سلام دوستای گلم می خوام یه داستان عشقی را براتون بگم که خیلی سوز توشه این داستان نه رمانه نه خرافات واقعیته!!!
حتما الان دارین کلی می خندین
نه یه لحظه صبر کنین تا آخر ماجرا را بشنوین بعد بخندین
یکی بود یکی نبود یه دختر پاک ومعصوم توی یه دهات دور افتاده زندگی می کرد ،به زور می رفت شهر ودرس می خوند باسختی زیاد
تا این که یهو یکی اومد که تو چشاش جا گرفت و دلشو برد
دختر داشت هلاک پسره می شد
دختر اونقدر نجیب بود که این رازو تو دلش 3سالی نگه داشت تا اینکه یه روز مامانش حرف از خواستگار زد ودختر فهمید ،خواستگارش همون کسیه که اون عاشقشه داشت قلبش از جا کنده میشد از خوشحالی داشت بال در می اورد
بعد از اینکه با هم عقد کردن رفتن حرم به هم قولایی دادن که اگه عمل می کردن اونا را فر شته می کرد اما 2هفته بعد از عقد دختر وپسر ،پسره شهید شد آخه پلیس بود،حال دختر کارش شده بود گریه کردن
دختر خیلی افسرده بود
دیگه امیدی واسه زندگی کردن نداشت ،همش دوست داشت بخوابه
دوست داشت وقتی از خواب پا می شه یارشو کنارش ببینه اما دیگه همه چیز تموم شده بود ودختر چیزی جز حسرت تو دلش نمونده بود دیگه شادی قدیمیش از بین رفت
حالا اگه دوست داری بخند

:: بازدید از این مطلب : 727
|
امتیاز مطلب : 91
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19